آنسوی آبها

قصد دارم درباره مهاجرت به استرالیا بنویسم و شاید هم دلتنگی هام

الان دقیقا 16 ماه و یک هفته و 5 روز از زمان لاج میگذره. داریم به زمان اومدن مدیکال نزدیک میشیم. هرجور حساب میکنم میبینم به احتمال 90 درصد تا آخر شهریور و یا حتی زودتر ویزامون اومده. البته با توجه به شواهد موجود میگم. یه وقت دیدی نوبت ما که شد همه چی بهم ریخت!!!!

گرچه هنوز اصلا آماده رفتن نیستیم و کلی هم کار داریم!

اینطور که دوست خوبم سارا میگه سکیوریتی چکشون 8 ماه طول کشیده و اگه بگیم چون نوع ویزامون یکیه و شرایطمون مثل هم، سکیوریتی چک ما هم 8 ماه طول میکشه پس باید تا 17 روز دیگه مدیکال ما بیاد. بیبینیم چی میشه...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

راستش ترتیب مطالب سفرنامه یکم بهم خورد. چون یه قسمتی رو باید بعد از قسمت عروسی مینوشتم که فراموش کردم. حالا اشکال نداره دیگه چون خیلی هم فرقی نمیکنه تو اصل ماجرا.چشمک

خب فردای عروسی ما یه ماه عسل دسته جمعی رفتیم به Blue Mountain . ما و شما نداره ماه عسله دیگه گفتیم همه با هم بریم بیشتر خوش میگذره!!نیشخند

قرار شد اول بریم به Jenolan Caves و شب رو هم توی یه هتل بمونیم و فردا صبح بریم Blue Mountain . ما 10 نفر بودیم و توی یه ماشین یا حتی 2 ماشین هم جا نمیشدیم.متفکر بنابراین آقای داماد تصمیم گرفت که یه ون کرایه کنیم و به ماه عسل گروهیمون بریم.تعجبلبخند

از سیدنی تا بلو مانتن حدود 3 ساعت راه بود که کل این 3 ساعت به حرف زدن و خوردن و خوابیدن و آهنگ کوش دادن گذشت.عینک راستی نمیدونم گفتم یا نه ولی برادرم برای اون مدت یه صندلی بچه از یکی از دوستاش قرض گرفته بود که آوا توی ماشین همیشه مینشست توی اون و جالبه که وقتی بهش میگفتیم باید توی این صندلی بشینه و کمربندش رو ببنده وگرنه آقا پلیسه دعواش میکنه قبول میکرد و دیگه اعتراضی نمیکردخنثیالبته آوا اینجا هم داخل ماشین توی صندلی مخصوص میشینه اما اگه یکی دوساعت طول بکشه دیگه داد و بیداد میکنه که میخوام بیام بیرونگریهاما اونجا ملزم شده بود که توی ماشین حتما باید توی صندلیش بشینه و کمربندش رو ببنده و این براش قانون شده بود.از خود راضی اینم یه نکته تربیتی برای بچه دارها که اگه درمورد یه قانونی خودتون قاطعیت به خرج دادینعصبانی بچه هم کم کم میپذیره و باهاش کنار میاد.شیطان

اون منطقه ای که رفتیم به گفته راهنمایی که اونجا بود حدود 3000 تا غار وجود داشتتعجب که تنها کمتر از یک سومش شناسایی و کشف شده بود. ما از یکی از غارهاش دیدن کردیم که ورورد بچه هم ممنوع بود و یه جاهاییش باید نشسته میرفتی جلو و ارتفاعش خیلی کم بود. خنثیجالبش این بود که برای صرفه جویی در انرژی، راهنمایی که همراهمون بود به هر ایستگاه داخل غار که میرسید چراغهای پشت سرمون رو خاموش میکرد و چراغهای جلویی رو روشن میکرد.

شب رو در این هتل که اسمش رو یادم نیست گذروندیم.

 

هوا واقعا عالی بود. یه بارون خیلی ریزی هم آروم میزد و خلاصه محشر بود.خیال باطل

این والابی رو هم کنار هتل دیدیم. اینا کوچیکتر از کانگورور هستن.

 

صبح به سمت بلومانتن رفتیم. سوار تله کابین شدیم که کف شیشه ای داشت و از یه دره عمیق عبور میکرد. یه آبشار خیلی زیبا هم اونطرف خودنمایی میکرد.

 

از تله کابین که پیاده شدیم کمی پیاده روی  کردیم و فهمیدیم چرا به اونجا میگن بلو مانتن. نگاه کنین کوهها آبی به نظر میان.مژه

 

از اونجایی که در استرالیا گاهی جنگلها خودبخود آتیش میگیرن اون جنگل هم تازه از آتیش درومده بود!! نیشخندیعنی جدیدا آتیش سوزی شده بود. یه تابلوهایی هم هست یه جاهایی که احتمال آتیش سوزی خودبخود رو نشون میده که در روزهای گرم و خشک احتمالش بالاست و رو ناحیه قرمزه.نگران

این طوطیها و یه جور طوطی قرمز هم اونجا فراوون بود و از آدما هم نمیترسیدن. توی محوطه اون هتله نشسته بودیم غذا میخوردیم طوطیه هم رو دست من نشسته بود غذا میخورد. در واقع اصلا نمیذاشت من بخورم!خنثی حیف که اون موقع دوربین نبود.

 

این پرنده هم یکی از پرنده های خاص استرالیاس.

 

بعد یه قطاری بود که با شیب خیلی زیاد میرفت پایین توی جنگل. سوار اونم شدیم که جالب بود. هنوزم از آوا بپرسی جنگل کجاست میگه جنگل قطار داره میره پایین!!منتظر

آخر سر هم رفتیم به دیدن Three Sisters که عکسش رو مشاهده میکنین. اون سه تا صخره که کنار هم هستن به نام سه خواهرن. حالا چرا خواهر ما هم نفهمیدیم!چشمک

 

 خب اینا مربوط به فردای عروسی بود که از قلم افتاده بود. اما بعد از برگشت از بریزبین و گلدکوست کمی هم به مکانهای دیدنی سیدنی سرزدیم. برای اینکه پست خیلی طولانی نشه بیشتر عکس میذارم و کمتر توضیح میدم.

ساحل منلی Manly که بسیار وسیع و زیباست.

 

البته Bondi Beach هم رفتیم که هوا بارونی بود و فکر کنم عکس نگرفتیم.ناراحت ولی اونم خیلی قشنگ بود.

Watson Bay  که یه ساحل صخره ایه فوق العاده قشنگه.

 

 

نمای سیتی از واتسون بی

 

Darling Harbour  که من خیلی دوسش داشتم.لبخندقلب توضیح اینکه از شانس خوبمون زمانی اونجا بودیم که پل رو باز کردن تا یه کشتی از زیرش رد بشه و خیلی جالب بود. البته عکس پل رو ندارم. فیلم گرفتیم. اینم یک کشتی جنگی در دارلینگ هاربر.

 

یه شب هم آتیش بازی بود اونجا.

 

 یه بار هم رفتیم Wollongong دانشگاه برادرم که اونم تجربه جالبی بود. دانشگاه که اصلا نه حراستی نه نگهبانی چیزی نداشت.تعجب هرکی میخواست میرفت داخل. توی دانشگاه هم دخترا و پسرا چه راحت و بی دغدغه کنار هم بودن. دخترا روی چمنها روی نیمکتها دراز کشیده بودن و درس میخوندن یا باهم صحبت میکردن.افسوس توی رستوران یه آهنگ باحال گذاشته بود و ما یه ماهی با یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده و سالاد و یه لیوان بزرگ نوشابه گرفتیم 6 یا 7 دلار.عینک دانشجوها هم همه هدفون توی گوششون و اصلا تو این دنیا نبودن. چقدر شبیه دانشگاههای ایران بود خداییش!!دروغگو

در مسیر سیدنی به ولنگنگ هم کلی Look Out  و مناظر زیبا هست که وصف ناشدنیه. این یکیشه.

 

 اینم یکی از زیباترین مناظری که در تمام عمرم دیدم در بک گراند عکس آوا و دایی.

 

یه معبد چینی و یه معبد هندی هم رفتیم.

 

یه روز دیگه هم با Ferry به Taroonga Zoo رفتیم که اونم خیلی خوش گذشت.

دیگه....آهان... اینم یه تولد کوچولو برای من که سورپرایز شدم.لبخند

 

اینم از آخرین قسمت سفرنامه استرالیا. هرچند هنوز هم مطالب زیادی هست که گهگاه یادم میاد که ننوشتم براتون. سعی میکنم در پستهای آینده اگه باز مطلب مفیدی به ذهنم رسید حتما بنویسم.

و در آخر برای دوستای خوبم که دوست داشتن آوا رو ببینن.قلب

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

جونم براتون بگه که ما 25 اسفند اسباب کشی کردیم به خونه جدید. البته 25 اسفند وسایل بزرگ مثل یخچال و اجاق گاز و ... رو آوردیم وگرنه وسایل کوچیک هنوز هم تموم نشده!!

از اونجایی که خونه جدید با خونه قبلی چندتا خیابون فاصله داره اسباب کشیمون تدریجیه. خونه قبلی سازمانی بود و این یکی اجاره به شرط تملیک. قبلی دوخوابه و این یکی سه خوابه.

اوضاعی داریم خلاصه...

هرچی کار میکنیم مگه تموم میشه؟ مگه تموم میشه؟

اینجور مواقع تازه آدم میفهمه چقدر خرت و پرت داره و خودش خبر نداره. کلی هم چیزای جدید پیدا میکنه که اصلا یادش رفته بود اینا رو هم داشته.

اینه که توی خونه ما هنوز شتر با بارش گم میشه. هنوز هم یه سری وسیله وسط پذیراییه. و ما هم خسته خسته خسته

حالا نمیدونم این که میگن هرکاری لحظه تحویل سال بکنی تا آخر سال همون کار رو میکنی درسته یا نه؟

اگه درست باشه یعنی ما رسما تا آخر امسال خونه به دوش و حیرون و شلخته پلخته ایم.

لحظه تحویل سال بیدار بودیم ولی از اونجا که هنوز هیچ وسیله ارتباطی داخل خونه نصب و راه اندازی نشده بود اصلا نفهمیدیم کی سال تحویل شد.

از اینروست که فعلا اینترنت هم داخل خونه نداریم و خدا بیامرزه پدر اینترنت شرکت رو که اگه نبود ما از قطع ارتباط با دهکده جهانی تلف میشدیم.

فعلا هم تو شرکت پشت میزم نشستم ولی از خواب دارم میمیرم. خوابم میاد خب. خستم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٥ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |