آنسوی آبها 17- اما تو باور نکن!

دقیقا نمیدونم چی میخوام بنویسم فقط دلم میخاد بنویسم.  حتا نمیدونم از کی و از چی بنویسم. گله کنم؟ آره شاید دلم میخاد گله کنم. از آدما؟ شاید... از خدا؟ هست؟ شاید....از تقدیر و سرنوشت؟ اونم شاید...

امسال پنجمین نوروز بود بدون مادر، سومین بدون پدر و دومین دور از خواهر.

ما خوبیم و زندگی رو با تمام بالا و پایینهاش دوست داریم. اما درمورد خودم شاید بهتر باشه بگم "حال من خوب است اما تو باور نکن". نمیتونم خوب باشم وقتی یه نگرانی بزرگ همیشه همراهمه و سایش رو زندگیم. نمیتونم خوب باشم وقتی خواهرم خوب نیست. نمیتونم خوب باشم وقتی صدای غمگینش رو میشنوم.. نمیتونم خوب باشم تا وقتی که مطمین بشم خوشبخته و خوشحال...نمیتونم...

حقیقت اینه که این نگرانی همیشه باهامه و نمیذاره از زندگیم لذت ببرم. در شادترین لحظات زندگیم مثل یه پتک تو سرم میکوبه که تو اینجا داری میخندی و خوشحالی اونوقت خواهرت اون سر دنیا تنهاست و از این تنهایی داره رنج میبره. مثل یه سوهان داره روحم رو میتراشه و باعث میشه بیشتر اوقات بی حوصله و سرد باشم. دلم میخاست میتونستم بی تفاوت باشم اما نمیتونم. انگار یکی از دورن بهم نهیب میزنه که وقتی حق داری از زندگیت لذت ببری و از صمیم قلب احساس رضایت کنی که اون هم نیمه گمشده زندگیش رو پیدا کرده باشه و خوشبخت باشه. درست یا غلظش رو نمیدونم ولی حقیقتیه که هرروز باهاش دست و پنجه نرم میکنم.

همسرم واقعا مرد مهربون و صبوریه که همه این کج خلقیای من رو که ناشی از همون علتیه که گفتم تحمل میکنه و خم به ابرو نمیاره. بعید میدونم اگه شرایط برعکس بود من میتونستم اینقدر صبور باشم.

گله دارم ولی نمیدونم از کی گله کنم. از خدا که اگه هست و قادر متعاله چرا کاری نمیکنه؟ چرا از اول کاری نکرد که حداقل یکی از والدین برای این دختر باقی بمونن؟ از پدر و مادرم که اگه میدونستن مریضیشون ممکنه به این مرحله برسه چرا از ما پنهان کردن و فکری برای این روزا نکردن؟ از فامیل و دوست و آشنا که با وجود تمام محبتهایی که پدر و مادرم در حقشون کردن سراغی از خواهر من نمیگیرن چه برسه بخان کاری انجام بدن؟ از تقدیر و سرنوشت و دست روزگار؟ از خودم که چرا اومدم استرالیا؟ از خواهرم که یه تصمیم جدی تو زندگیش نمیگیره؟ از برادرم که اونجور که باید به این موضوع اهمیت نمیده؟

گاهی اوقات دلم برای دخترم میسوزه که حتا وقتی تو خونه کنارشم حوصله بازی کردن و حرف زدن باهاش رو ندارم. اینجا همه نگران کار و آینده شغلی و خرید خونه و اینجور چیزان در صورتیکه من به اینها در درجه دوم فکر میکنم. برام شده مثل یه آرزو که از سمت ایران نگرانی نداشته باشم و بتونم رو حال و آینده خودم و همسر و دخترم تمرکز کنم.

ببخشید که این پست همش به گله و شکایت گذشت. بعضی وقتا نوشتن حالم رو بهتر میکنه.

/ 14 نظر / 63 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شايسته

مريم جان، كاملا ميفهمم چي ميگي. خودم هم تا حدودي با يكسري نگرانيها از اين دست تو ايران دست در گريبانم. من تنها كاري كه كردم همه چي رو به خدا واگذار كردم. اميدوارم خواهرت هرچه زودتر به ارامش برسه تا تو هم خيالت راحت شه.

sanaz

واقعا با تمام وجود درکت می کنم.منم مثل تو همیشه نگران خواهرم هستم...

سعید

خیلی سخته کسی خودشو بتونه جای شما بزاره امیدوارم خبرهای خوبی دریافت کنید و از دلواپسی و نگرانی در بیای همه چیز آخرش خوب میشه اگه نشد بدون تموم نشده.

مانه

این نگرانی ها وقتی آدم دوره خیلی بیشتر می شه. اما وقتی واقعا فکرش رو می کنیم می بینیم خیلی هاش بی مورده و فقط افرادی که براشون نگرانیم رو اذیت می کنه. اگر ما ایران هم بودیم نمی تونستیم کاری بیشتر از اونی که اینجا انجام می دیم برای عزیزانمون انجام بدیم. زندگی هر کسی متعلق به خودشه و مسئولیتش هم با خودشه. ما نمی تونیم و نباید برای دیگران و بجای دیگران زندگی کنیم.

مامان آوا

مریم جان خیلی دلم گرفت... ایشالا بع زودی زود مشکلتون حل شه و به آرامش برسین و لذت ببرین از موقعیتی که توش قرار دارین .که میشه گفت آرزوی خیلی از ایرانیاست

بهاره

مريم جونم خيلي ناراحت شدم پستت رو خوندم و دركت ميكنم و نميدونم خدا هست يا انرژيش هميشه باهامونه ولي ايمان دارم كه هميشه اميد بهترين راه حله سختيهاي زيادي داره اين درد تو كه من حتي در كلام هم نميتونم هم دردي كنم باهات ولي مطمين باش بهترين ها در انتظار خواهرته و همچنين خودت ،هميشه تاريك ترين وقت روز قبل از طلوع افتابه،طلوع ميكنه و روشنايش دلتون رو شاد ميكنه مطمين باش بخند كنار اوا و محمد

عادله

خوشم میاد مریم که خودتو سانسور نمی کنی . از احساساتت می نویسی مثل خودم.روح انسان فراز و نشیب زیاد داره. خوشم نمیاد نصیحتت کنم که مثلا مثبت باش و ... هر لحظه هر چی حس می کنی اون واقعیت اون لحظه ی توست. بنویس . همیشه نوشتن آدم رو سبک می کنه... و بدون همه ی این احساسات طبیعیه ...امیدوارم این نگرانی برطرف شه

پرستو

ببین مریم جان اگه غضه ونگرانی سودی داشت ادم می نشست یگوشه تاکی غصه می خورداماحتمااین سخن حضرت علی روتصدیق می کنی که غصه انسان روناتوان میکنه.پس بااراده قوی دلت روازهرچی غم ونگرانی هست پاک سازی کن ودعا روجایگزین کن.حتماخودشماهم تویه مرحله اززندگی دست واستین بالازدی وندگی خانوادگیت روشکل دادی خواهرتون هم بایدفرصت هاروازدست نده وانشالاتشکیل زندگی بده شماهم ازناراحتی دربیاین.امروزه یه جورشده که ادم همه جوره خودش بایدگلیمش رواز اب بکشه. مراقب باش یوقت نشینی افسوس این روزا روبخوری که دختروهمسرتون به شادی وانرژی شمانیازداشتن ولی خبری ازش نبود.برات دعا می کنم.

بهار

دلم گرفت عزیزم.واقعا حق داری نگران باشی.یه دختر تنها بدون پشت و پناه و اینکه اون خواهرت باشه و عزیز دلت.امیدوارم هرچه زودتر از کنار هم بودنتون بگید برامون.

ستاره 64

سلام...... خوندم و خوندم و ... از شهریور 89 تا همین پست را لذت بردم و حس کردم میتونی کمکم کنی... متولد 64 م و سال دو سال پیش ازدواج کردم ولی از حدود نه سال پیش به فکر مهاجرتم تحصیلی یا تخصص.. زبان آلمانی خوندم که برای فوق برم اونجا ولی هزینه هاش سنگین و گرفتن فاند هم کار حضرت فیل بعد ازدواج که گفتیم برای دکترای شوهرم چون مقاله و مدرک بین المللی داشت اقدام کنیم واسه نروژداشتیم استارت میزدیم که فهمیدم نروژ یه سری دانشجوی ایرانی رو اخراج کرد سرت رو درد نیارم از بی ثباتی و کلی چیزای دیگه خسته شدیم داریم دوتایی زبان می خونیم باید اول کشور رو انتخاب می کردیم شد دانمارک و کانادا و استرالیا کانادا که دوستم بعد چهارسال هنوز بیکاره و پروسش رو چهار پنج سال دانمارک هم باید 1سال از شوهرم جدا بمونم این بود که شد استرالیا (اینکه زبان اولشون انگلیسیه و مهاجرپذیر حسن های دیگش) وپای اینترنت و جستجو در مورد استرالیا که منو به بلاگت رسوند چند سوال اول مالیات بر درآمد چطوریه؟ از لهجشون زیاد بد شنیدم هنوز که نیومدیم برای آشنایی با این لهجه میشه کاری کرد؟ بازه حقوقشون؟ رشته من نرم افزار و شوهرم Network engineer