روزهای دوری که در آن جا مانده ام-2

توی مرداد رفتیم و دانشگاه رو دیدیم.خوابگاهش کجاس چطوریه؟خود دانشگاه چه شکلیه و ...

وقتی دانشگاه و خوابگاه رو دیدم یکم خیالم راحتتر شد.به نظرم جای خوبی میومد.مادرم با دختر یکی از همکاراش که قبلا از اونجا فارغ التحصیل شده بود صحبت کرد و کم کم به این نتیجه رسیدم که باید برم کاشان.البته دانشگاه آزاد هم قبول شدم.معماری خوراسگان که اون موقع فوق لیسانس هم بود.شک داشتم کدوم رو برم چون خوراسگان چسبیده به اصفهان بود و نیمساعت راه.دیگه نیازی به دور شدن از خانواده و خوابگاهی شدن نبود.تازه فوق لیسانس هم بود.ولی دانشگاه آزاد بود و من مهندسی برق دولتی قبول شده بودم.حیف بود بیخیالش بشم.

شهریور ماه برای ثبت نام رفتیم کاشان.همه با هم.برادرم هم همراهمون بود و میخواست ازونطرف بره تهران.اونموقع تهران دانشجو بود.یادش بخیر ... هنوز قیافه همکلاسیهامو در اونروز یادمه.همه ذوق زده و هیجان زده از دانشجو شدن!

گفتن از 30 شهریور باید بیاین چون یه اردوی پیشدانشگاهی داریم و از اول مهر هم کلاسها شروع میشه.خوابگاهم و شماره اتاقم مشخص شد.یه اتاق 6 نفری شماره 311 طبقه ششم بلوک 5 خوابگاه راوند...

روز 30 شهریور صبح زود با پدرم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.مامان باید خودش میرفت مدرسه و کلی کار داشت نمیتونست بیاد.از اصفهان تا کاشان 3 ساعت و نیم راه بود.وقتی رسیدیم دانشگاه شلوغ بود.اکثرا ترم یکیها بودن که با خانواده اومده بودن.خوابگاه ما توی خود دانشگاه بود ولی ته دانشگاه.پیاده حدود یه ربع راه بود.حراست اونروز اجازه میداد خانواده ها با ماشین برن داخل و وسایلشون رو ببرن.ما هم رفتیم و پدر جلوی بلوک 5 ترمز کرد.ساک و وسایلم رو 6 طبقه کشیدیم بالا و رسیدیم پشت در اتاق.بابا رفت شهر تا از کلید اتاق برام یکی بزنه و من وارد اتاق شدم.یه دختر لاغر و ظریف داخل اتاق بود.سلام کردم و رفتم روی یکی از تختها نشستم.کمی بعد یه دختر سبزه رو و خجالتی هم وارد شد.وقتی بابا اومد و کلید رو بهم داد گفت که اگه همه چی روبراهه و کاری باهاش ندارم دیگه باید بره.با اینکه اصلا دلم نمیخواست بمونم گفتم که شما برید و من راحتم اینجا.صحنه سر و ته کردن ماشین پژوی 504 شیری رنگ هنوز تو ذهنم هست.همونطور که دور شدن ماشین رو تماشا میکردم بغض عجیبی گلوم رو گرفت.احساس کردم تنها و درمانده شدم.انگار از در و دیوار خوابگاه غم میبارید و من وسط یه عالمه غریبه تنهای تنها مونده بودم.بعضی از بچه ها که همکلاسیها یا دوستای قدیمیشونو پیدا کرده بودن با هم اتاق گرفته بودن و کلی خوش بودن.اتاق ما اما 6 نفر غریبه بودیم از 6 شهر مختلف که اکثرشون هم ساکت و منزوی بودن.ورودی برق 78 تنها 5 نفر دختر داشت با 35 تا پسر.1 نفر که اصلا نیومد.دو نفر هم کاشانی بودن و خوابگاه نبودن.فقط من و دختری یزدی به نام فاطمه بودیم که خوابگاهی بودیم.فاطمه تنها هم اتاقیم بود که هم رشته ای هم بودیم و زود با هم جور شدیم.البته زود که میگم منظورم یکی دو هفتس.

اولین شام خوابگاه رو هم به خاطر دارم.باید میرفتیم پایین شام میگرفتیم.فقط من و فاطمه با هم نشستیم و شام خوردیم.بقیه هرکدوم یه گوشه اتاق تنهایی نشستن و شام خوردن.از جلوی بعضی از اتاقها که رد میشدم میدیدم که سفره انداختن و همه دور سقره مشغول شام خوردن و صحبت هستن.دلم میگرفت که چرا هم اتاقیهای من اینطوری نیستن.

فردای اونروز اردوی پیشدانشگاهی بود در باغ فین.من و فاطمه هم با هم بودیم.توی باغ فین بود که فاطمه از اینکه قراره بزودی ازدواج کنه برام گفت.و گفت که میره دنبال انتقالی به یزد.دلم بیشتر و بیشتر میگرفت.چون قرار بود تنها دوستم هم بره.یادمه عصر دم غروب که توی اتوبوس به طرف خوابگاه برمیگشتیم به زور خودمو نگه داشته بودم که گریه نکنم.فکر میکردم اونروز غمناک ترین غروب عمرمه.فقط منتظر بودم یه نفر بهم بگه ترک تحصیل کن یا برو معماری خوراسگان و من فورا حرفشو گوش کنم.

اون شب میخواستم به مامانم زنگ بزنم.خب اون موقع موبایل نبود و سه بلوک خوابگاه بودن و دوتا تلفن کارتی پایین خوابگاه.شب که رفتم زنگ بزنم یه صف طولانی جلوی تلفن بود.45 دقیقه طول کشید تا نوبتم بشه.آخه همه ترم یکی بودن و هرکس هم 10 دقیقه پشت تلفن گریه میکرد.وقتی نوبتم شد تلفن خونه اشغال بود.4 یا 5 نفر رو به جای خودم فرستادم تا بالاخره خط آزاد شد و وقتی صدای مادرم رو شنیدم بغضم ترکید.

در کل دوری من از خانواده حدود 5 روز طول کشید ولی برای من به اندازه یکسال گذشت.جمعه رفتیم کاشان و سه شنبه عصر برگشتم اصفهان.هیچوقت اینقدر قدر خانوادمو نفهمیده بودم.هیچوقت اینقدر دلم براشون تنگ نشده بود.یادمه عصر سه شنبه که سوار اتوبوس شدم برای برگشتن به اصفهان کم مونده بود بال دربیارم.از خوشحالی در پوستم نمیگنجیدم.حتی با خودم فکر میکردم دیگه برنمیگردم.دیگه نمیخوام برم دانشگاه!!

هفته ها پشت سر هم گذشت.صبح شنبه با اتوبوس ساعت 6 به سمت کاشان و عصر سه شنبه از کاشان به اصفهان.کم کم با بچه های هم طبقه ایمون آشنا شدیم.با بچه های ورودی 78 مهندسی شیمی و مکانیک.داخل شهر میرفتیم.خرید میکردیم.اتاق همدیگه میرفتیم.شیطنتهای دانشجویی داخل دانشکده....دورهم نشستنها و خندیدنها و اسم برای پسرها گذاشتن و....

دوران دانشجویی کم کم داشت شیرین میشد.غم دوری از خانواده و دلتنگی رنگ میباخت.فاطمه آبان ماه عقد کرد و از همون موقع رفت دنبال انتقالی گرفتن و مهمان شدن.من حالا دوستان زیادی داشتم.دیگه نمیفهمیدم چطور شنبه به سه شنبه میرسه و یه هفته میگذره.دیگه حتی گاهی اوقات آخر هفته هم میموندم و خونه نمیرفتم.زندگی بی دغدغه و شیرین بار دیگه شروع شده بود و من خوش و سرمست....

ادامه دارد

 

به ساناز عزیز:

ساناز عزیزم ممنون به خاطر اینهمه لطف و مهربونی.نمیدونم چطور تشکر کنم ازت.مرسی که به یادم بودی و برات بهترینها رو آرزو میکنم.

 

/ 12 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عادله

خوشحالم که رفتی تو خاطرات... خیلی خوبه

شایسته

من هیچ وقت دوری از خانواده و خوابگاه رو تجربه نکردم متاسفانه. می دونم نصف عمرم فناست [چشمک] حالا با مهاجرت تاوانش رو می دم [راک] مرسی که ما رو می بری به اون دوران خوش مریم جونم [قلب]

آذر

سلام. مریم جان[لبخند]

نارگل

طرز نوشتن ات رو خیلی دوست دارم با اینکه ساده مینویسی انسان حس میکنه کلا تورو از قبل یا از یه جائی میشناستت ادامه بده منتظرم بقیه رو بخونم ولی مریم گلی خیلی دیر به دیر میائی اخه چرا؟؟؟؟

آذر

سلام مریم جان اومدم یه سری بهت بزنم وحالی ازت بپرسم. امیدوارم همیشه خوشحال باشی

مربم نوروزی

سلام مریم جان چه خوب که مینویسی... خیلی لذت میبرم از خوندن ماجرای زندگی یه زن موفق[لبخند]

بهار

وای مریم چقدر زندگی ما همدوره ای ها شبیه به همه. من انقدر عاشق دانشگاه و محیطش بودم همش آرزو میکردم یه روز دوباره برگردم. وقتی بعد یه سال از تموم شدن درسم با همسرم (همکلاسیم) برگشتیم واسه تسویه حساب یهو تمام احساساتم از بین رفت و کلی هم خوشحال شدم که دیگه اونجا نیستم!

وانیا

سلام مریم جون بهترین خاطرات منم خاطرات دانشجوییه.... حیف که زود گذشت ![لبخند]

مهدی

سلام مریم خانوم من وردی 78 شیمی بودم کاشان مطلب شما رو که می خوندم لحظه به لحظه اون دوران برام دوباره زنده شد. یادش بخیر کاهی به اون دوران که فکر می کنم تصور می کنم اصلا همشون تخیلاته و خودمم هم باورم نمی شه اینها رو خودم زندگی کردم

کیومرث

عالی می نویسی آجی خیلی خوب بود برای من که واقعااحساساتم رو جریجه دارکرد واشک ازچشمانم لبریز شد لطفابه نوشته های خوبت ادامه بده