درهم برهم

راستش یه مدتیه کمتر مینویسم و خب دوتا علت داره. یکیش اینه که از وقتی سایت وزارت نفت هک شد و دچار مشکل شد اینترنت ما رو هم تو شرکت قطع کردن و گویا قرار هم نیست دیگه اینترنت داشته باشیم. دنبال یه بهونه میگشتن که اونم اومد دستشون و با این توجیه که اینکار به خاطر امنیت شبکه هست ما رو از داشتن اینترنت محروم کردن. خب اینم از همون راه حلهای همیشگیه این حکومته: پاک کردن صورت مساله!!

منم بیشتر تو شرکت وقت داشتم که به نت سری بزنم و یا مطلبی بنویسم. تو خونه واقعا فرصت نمیکنم. یعنی از 5:30 که میرسیم خونه تا 12 شب همش مشغول کارم. یا توی آشپزخونه یا دور و بر آوا و ....

دلیل دومش هم خودمم و افکار و عقایدم و تضاد شدید اون با اکثریت افراد اطرافم هست که به شدت باهاشون ( با اون افکار) درگیرم و اگه هم وقت اضافه ای پیدا کنم بیشتر در این مورد مطالعه میکنم. در خصوص این مورد بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم چون میترسم در اینجا رو تخته کنن فقط میتونم بگم چون حکومت برایند تفکر اکثریت مردمه بازم به این نتیجه میرسم که فقط باید برم و اینجا درست شدنی نیست. احتمالا هیچی از حرفام سر در نیاوردین. مهم نیست چون خودمم سردرنیاوردم!!

خلاصه به این دو دلیله که من کمتر مینویسم و البته کمتر هم وقت میکنم به وبلاگهای شما سر بزنم و باید منو ببخشید. گاهی اوقات هم اگه سرعت کافی باشه با گوشیم میام سر میزنم و میخونم و کامنتی نمیذارم چون با گوشی دردسره.

یه مدتیه خیلی کم طاقت شدم در مورد اومدن مدیکال و هی هرروز میلمو چک میکنم ببینم خبری هست یا نه. نمیدونم چرا اینطوری شدم. آخه ما فعلا نه از نظر مالی آمادگی رفتن رو داریم و نه من از نظر روحی. چون هنوز نمیدونم چطور میشه پدر و خواهرم رو تنها بذارم و برم. اما با این وجود هی دلم میخواد مدیکال بیاد و بعدشم زودتر ویزا بیاد. نمیدونم چه دردیه!

گفتم پدر و خواهرم ....

واقعا یکی از درگیریها و مشغله های فکری من این روزا همین موضوعه. از یه طرف بی انصافیه که اونا رو تنها با مشکلاتشون بذارم و برم و از طرفی آینده آوا برام مهمه که شاید اگه الان نریم دیگه هیچوقت نتونیم بریم و اصلا نمیخوام دخترم اینجا مدرسه بره و بقیه ماجرا. پدرم بیماری قلبی هم داره و کبدش هم به خاطر همون بیماری قلبی خوب کار نمیکنه. خواهرم هم الان دانشجوی ارشده و همش مشغول درس خوندنه و زیاد وقتی برای رسیدگی به پدرم نداره. درسته که الان هم ازشون دوریم ولی ماهی یه بار بهشون سرمیزنم و پدرم واقعا خوشحال میشه. وقتی میخوایم برگردیم ماهشهر پدرم بغض میکنه و این کاملا تو چهرش مشهوده هرچند سعی میکنه پنهانش کنه. بعد اون خونه ای که از سرو صدای آوا شلوغ و پرهیاهو بود دوباره تبدیل میشه به سکوت و تنهایی.  خب سخته. خودمو که جای پدرم میذارم میبینم واقعا سخته. سخته که یه هفته دور و برت شلوغ باشه و همش با نوه ت مشغول بازی باشی و بعد یه دفعه همه برن و تو بمونی و تنهاییت. مادر خدا بیامرزم هیچوقت پدرم رو تنها نمیذاشت. در تمام عمرش یه بار هم تنهایی و مثلا با دوستاش یا همکاراش مسافرت نرفت. مخصوصا هر 3 ماه یکبار که نوبت دکتر قلب پدرم بود همیشه همراهش به مطب میرفت و مراقبش بود و به ما هم میگفت که نذارین تنهایی بره دکتر. پدرم یه جورایی نازپرورده مادرم بود و حالا اون همراه همیشگیش که جونش رو براش فدا میکرد همراهش نیست. نمیدونم. نمیدونم درست چیه غلط چیه. اگرچه پدرم میگه شما به زندگیتون برسین و فکر منو نکنین و برین استرالیا ولی مگه میشه؟ این دغدغه های فکری داره مثل خوره مغزم رو داغون میکنه. شاید از ظاهرم کسی چیزی نفهمه چون من اصولا آدم خوش اخلاقی هستم و شاید در بدترین شرایط هم با لبخند به همه سلام میکنم ولی درونم غوغاییه. یه وقتایی خیلی دلم برای مامانم تنگ میشه. همیشه اینجور مواقع اون بود که با حرفاش آرومم میکرد. حرفاش واقعا مثل یه سطل آب سرد بود که رو آتیش بریزی. اما الان خودم باید خودمو آروم کنم و برای همین همیشه با خودم درگیرم.

بگذریم. یه حرفای دیگه ای هم بود که میخواستم بنویسم ولی یادم رفت. آخه آوا از خواب بیدار شد و رفتم براش شیر بریزم و بیام اصلا رشته کلام از دستم در رفت. اگه یادم اومد بعدا تو پی نوشت مینویسم.

دعا کنین این مدیکال ما هم زودتر بیاد!!!!!!!!!!!!نیشخند

/ 26 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

مریم جون, همه ما از این دغدغه ها داریم. مال هر کسی هم یه جوره. اما واقعیتش اینه که درصد کمی از ماها حاضر شده به خاطرشون از مهاجرت منصرف بشه. فقط باعث میشه که همیشه یه گوشه ذهنت درگیر این مساله باشه و نتونی لذت کافی رو از شرایط جدیدی که پیدا کردی ببری. البته این درگیری هم فرد به فرد فرق می کنه. کمااینکه میبینیم بسیاری از مهاجرها خیلی سریعتر با این مساله کنار میان و در عوض هستند کسایی که حتی نمی تونن 5 سال رو تحمل کنن. امیدوارم خدا به همه ما قدرت گذر از این راه رو بده.

کامران

سلام..اول خدایی دعا میکنم که زودتر اون مدیکال تون بیاد.البته اگه ما ها دعمون رو بیت اقا تایید کنن چون ما اقلیتها............ولش...حداقل تو بلا تکلیفی نباشین..والا مثلا خانودتونم که من تا یه حدودی درک میکنم.چون تازه من میخوام مطرح کنم این موضوع رو همه جبهه گرفتن شدید....[ناراحت]

عادله

تو هر روز ایمیلهاتو چک می کنی ما هم عادت کردیم هر روز وبلاگتو چک کنیم که مدیکالت اومد یا نه!

عادله

تو هر روز ایمیلهاتو چک می کنی ما هم عادت کردیم هر روز وبلاگتو چک کنیم که مدیکالت اومد یا نه!

yeki mesle to

salam maryam jun bebakhshid ke farsi naneveshtam man az unvare ab vasat minevisam yekmahi hast ke inja hastam emshab kheyli delam gerefte bud umadam be veblage to sari zadam albate ghablan ham ba ejazat umade budam un shahri ke to hasti manam budam mese tabeedgast injaro ham ke khodet didi khoshbakhtane banabarin az nazare man umadan ta naumadanet kheyli motefavete ama dar mored pedar vaghean nemidunam chi begam ma vase babamun ye hamdam avordim o hala un tanha nist

rahamishavam

عزیززززززززز دل....میدونم...لامصب دردمون مشترکه......

عادله

آقا ما مردیم حالا دیگه ما بیشتر از شما منتظریم . بابا مدیکال بابا ویزا!

مرمری

من چك محل كار شدم.به منشي واحدمون زنگ زدند و با رئيسم صحبت كردند... شما فيشهاي حقوقيتون رو فرستاده بودين؟

عادله

ای خانوم ککجا؟ ای خانوم یواش یواش! میشه منو با خود ببرید؟[قهقهه]

fafa(از بچه های کلوب بریزبن)

منم وضعیتی شبیه شما دارم (البته من استرالیا هستم الان) ...کاری نمیشه انجام داد جز اینکه بعد از اینکه اومدی اینجا سریع بری سر کار و برای پدرتون ویزای توریستی بگیرید( البته با این راه دور نمیشه دم به ساعت گفت این راه طولانی رو بیان) ولی خوب ...امیدت به خدا باشه