آنسوی آبها 12-راضی هستی؟؟

چطوره؟ راضی هستی؟ به نظرت ارزشش رو داشت؟ مهاجرت رو توصیه میکنی؟ حاضری برگردی؟...

این سوالها و دهها سوال مشابه سوالهاییه که هرماه و یا شاید هرهفته از طرف دوستانی که در ایران هستن ازم پرسیده میشه و این پست رو میخوام اختصاص بدم به جواب این سوالها از دیدگاه خودم.

حقیقت اینه که مهاجرت پدیده بسیار بسیار پیچیده و سختیه که نه میشه به کسی توصیه کرد و نه میشه کسی رو ازش منع کرد. دقیقا مثل همون جمله ای که میگفت راههای رسیدن به خدا به تعداد آدمهاست پروسه مهاجرت و چگونگی تعامل با اون هم برای هرفرد منحصر به فرده. اما اینکه میگم پروسه بسیار سختیه یعنی چی؟

ببینین، آدم تا وقتی در متن حقایق مهاجرت قرار نگیره نمیتونه درک درستی از پیچیدگی و سختی اون داشته باشه. خودم به عنوان یک نمونه حاضر. تا قبل از رفتن آدم همش منتظره و لحظه شماری میکنه که بره. تصورش هم اینه که خب بله میریم اونجا یکی دوسال سختی میکشیم و بعد هم همه چیز اکی میشه و راحت زندگی میکنیم. ولی جنس اون سختی رو درک نکرده و فقط میدونه سخته دیگه. اما وقتی میاد اینجا و با حقایق و سختیها از نزدیک روبرو میشه میفهمه اون چیزی که نصور میکرد نیست. منظورم اینه که این جور سختی رو تا حالا تجربه نکرده و میبیبنه جنس این مشکلات با مشکلاتی که تا الان داشته و تجربه کرده متفاوته و مسلمه که برای مقابله با اونا و حل کردنشون نیاز به راههای جدید و متفاوت داره. البته حرف من به معنای این نیست که این سختیها و مشکلات غالب میشن و راه رو بر ما میبیندن بلکه میگم میشه از پسشون به خوبی برومد اگه انگیزه قوی، پشتکار، اعتماد به نفس و امید داشته باشیم. اینه که اولین چیزی که من از افرادی که میخوان قدم در این راه بذارن میپرسم اینه که چقدر انگیزه دارن برای مهاجرت. بعضیا فقط برای خالی نبودن عریضه فکر مهاجرت به سرشون میزنه. بعضیا فقط برای اینکه یه تجربه جدید تو زندگیشون داشته باشن. بعضیا برای اینکه همه دارن میرن ما هم بریم. بعضیا برای اینکه وضع اقتصادی بهتری داشته باشن. بعضیا برای آینده بچه هاشون و.... من نمیگم که کدوم انگیزه درسته و کدوم غلط. میپرسم که چقدر انگیزه دارین؟ آیا اونقدری هست که وقتی هیچ چیز اینجا بر وفق مرادتون پیش نمیره و از همه طرف تحت فشارین وادارتون کنه به ادامه دادن و کم نیاوردن؟ مهم اینه که این انگیزه چقدر واقعی باشه و چقدر براتون مهم باشه.

واقعیت اینه که ماههای اول مهاجرت ماههای بسیار سخت و تعیین کننده ای هستن. فکر کنین که شما وارد کشوری میشین که همه چیزش متفاوته با اون چیزی که شما 30 سال تجربه کردین. از رانندگی در سمت مخالف گرفته تا زبان و فرهنگ و حتی آب و هوا. البته یکی دوماه اول صرف کارای اولیه و گشت و گذار و کشف شهر جدیدتون میشه اما بعد از اینکه اون شور و حال اولیه فروکش کرد تازه واقعیت جلوی چشم آدم ظاهر میشه. درواقع تازه میفهمین چیکار کردین! خودتونو در حالی وسط یه شهر غریب درمیابین که همه زندگی که در طول سالها تو ایران با زحمت ساخته بودین رو رها کردین و یا شاید محو کردین و حالا باید از صفر بسازینش. این واقعیت وقتی براتون سختتر میشه که با همه وجود درک میکنین و میبینین شمایی که در مملکت خودتون کاره ای بودین و برو بیایی داشتین حالا در جایگاهی هستین که حتی برای یه کار کژوال ساده هم بهتون اطمینان نمیکنن. سواد انگلیسیتون از یه بچه دبیرستانی اینجا کمتره. به دلیل کار نداشتن کمتر صاحبخونه ای حاضر میشه بهتون خونه اجاره بده. باز به دلیل زبان متفاوت قادر به برقراری ارتباط موثر با مردم اطرافتون نیستین و اگه خیلی هم زبانتون خوب باشه و خوب صحبت کنین هنوز با فرهنگ این مردم آشنا نیستین و ممکنه شوخی اونا با شما برای شما توهین حساب بشه و بالعکس. همه نیازهای روزمرتون رو باید با زبان متفاوت برطرف کنین از بانک و مدیکیر گرفته تا خرید مایحتاج روزانه و تلفن زدن به بنگاه املاک و ....هنوز گوشتون به لهجه کشور جدیدتون عادت نداره و وقتی بعد از یه بار گفتن"ساری؟" یا "پاردن؟" باز هم متوجه نمیشین طرف چی میگه اعصابتون به هم میریزه. همینطور وقتی خودتون میخواین چیزی رو به طرف مقایل بفهمونین و اون لحظه کلمه مورد نظر توی ذهنتون نمیاد و یا اصلا آدم لال میشه و هرچی بلده یادش میره. هرکدوم اینا اعتماد به نفستون رو یه پله میاره پایین. همه اینا رو اضافه کنین به دلتنگی برای خونواده و دوستان. اینجوریه که یه دفعه آدم خودش رو یکه و تنها میبینه توی شهری پر از آدمایی که نمیفهمنش کیلومترها دور از اونا که دوسش دارن و حمایتش میکنن و ذهنی مقایسه گر و پر از سوال که آیا ارزششو داشت واقعا؟

دقیقا در این شرایطه که اون انگیزه ها به کمک آدم میان.

بذارین باهاتون صادق باشم همونطوری که تا الان بودم. توی ماه دوم یا سوم بود که هرروز به برگشت فکر میکردم. به این فکر میکردم که زندگی آرومی داشتیم و همه چیز برامون در شرایط استیبل بود. کار دولتی داشتیم و هیچوقت نگران از دست دادن کارمون نبودیم. چرا خودمون رو تواین شرایط سخت پر از استرس و نگرانی قرار دادیم؟ چرا الان همسرم بعد از 10 سال کارکردن و سابقه کار خوب باید تو خونه بشینه و حتی برای کار کژوال هم باهاش تماس نگیرن؟ آیا کار درستی کردیم؟

دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده بود. کسانی که وقتی ایران بودم شش ماه یکبار هم نمیدیدم حالا بعد از گذشت دوماه دلتنگشون شده بودم. تازه همه اینها برای منی بود که میگفتم من از 18 سالگی دور از خانواده زندگی کردم و مستقل بودم و وابسته نیستم و البته اینکه چون پدر مادرم دیگه نیستن پس من هیچ وابستگی در ایران ندارم. ولی قرار گرفتن در اون شرایط ابعاد پنهانی روحی منو که تا حالا آشکار نشده بودن آشکار کرد. درواقع باعث شد خودمو بیشتر بشناسم.

تازه گله های آوا رو هم اضافه کنین که دلش برای دوستاش تنگ شده بود و میگفت دیگه برگردیم ایران!   

با همه این اوصاف، همون انگیزه هایی که داشتم به کمکم اومد. سعی کردم احساسی برخورد نکنم و منطقی باشم. به خودم یاداوری کردم که همین هوای سالمی که تنفس میکنم و برام عادی شده یکی از همون دلایل مهاجرتمون بود که در آرزوش بودیم. یاداوری کردم که اگه برگردی دخترت باید تو همون مدارسی درس بخونه که تو خوندی. همون شرایطی رو تجربه کنه که تو کردی. که چهار سال از عمرت رو برای رسیدن به این روزا صرف کردی و با برگشتن همشون رو هدر میدی. که دوباره باید برگردی تو شرایطی که برای بقیه زندگی کنی و خودت نباشی و دهها دلیل دیگه.

یادم اومد من همونیم که از پس سختترین روزای زندگی برومدم. همونیم که همیشه هرچی رو که خواستم با تلاش و امیدم بهش رسیدم. پس سعی کردم اعتماد به نفس از دست رفتم رو دوباره بسازم.

اولین قدم گرفتن گواهینامه بود و وقتی هردومون بدون آموزش رانندگی با اولین امتحان قبول شدیم و اپن لایسنس گرفتیم کلی اعتماد به نفسمون بالا رفت که ما میتونیم.

کم کم بایدها و نبایدهای این جامعه، رفتار مردمش، خط قرمزهاش، روشهای برقراری ارتباط باهاشون، زبانشون و همه اون چیزایی که قبلا برات کابوس بوده تبدیل به مسایلی حل شدنی و کم اهمیت تر میشه و خودتو بیشتر باور میکنی.

وقتی به اون سطح از اعتماد به نفس و آمادگی میرسی که بتونی توی این جامعه کار کنی اون وقته که کار میاد سمتت. و بعد از اینکه شغل پیدا کردی کم کم احساس تعلق میکنی به شهری که درش هستی و احساس میکتی این شهر مال تو هم هست و تو هم یه آدم عادی هستی مثل بقیه که تو این شهر کار و زندگی میکنن. زندگی چهره خوبشو بهت نشون میده و اونوقته که باخودت میگی واقعا ارزش اونهمه سختی رو داشت!

همه اینا رو گفتم که بگم اولا مهاجرت کار آسونی نیست و خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکر میکنی و بعد اینکه بدونین که روزایی در پیش دارین که شدیدا دچار تردید و ناامیدی میشین. اگه از این مرحله به سلامت گذشتین مطمئن باشین که از پس بقیش هم برمیاین و مشکلاتتون کمتر و کمتر میشه. روحیتون رو از دست ندین و اجازه ندین دلتنگی و مشکلات اولیه شما رو از ادامه راهتون منصرف کنه. مثبت نگر و امیدوار باشین و هر از چند گاهی همون دلایل ساده ای که شما رو وادار به مهاجرت کرد و حالا براتون عادی شده رو به خودتون یاداوری کنین.

یه توصیه هم برای بچه های رشته های مهندسی و اونم اینه که کار مهندسی اینجا یه کار فصلیه. یعنی ممکنه شما 6 ماه کار داشته باشین و 6 ماه کار نباشه. اصلا و ابدا نمیشه روی کار مهندسی به عنوان یه کار همیشگی و منبع درامد همیشگی حساب کرد. پروژه باشه کار هست و اگه بنا به هردلیل پروژه نباشه و یا کم رونق بشه کار نیست. به همین سادگی عذر شما رو میخوان. پس به فکر یه روش کسب درامد دیگه باشین برای دوره هایی که کار مهندسی نیست.

تقویت زبان یادتون نره.

/ 38 نظر / 67 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهراب

سلام موفق باشید خیلی خوبه که به شرایط عادت کردین ولی من مجبور بشم از ایران خارج شم هیجوقت استرالیا رو انتخاب نمیکنم عکس بگیرید بزارید از دخترتون بگید زبانش چطوره ؟ اصلا برنامه ای هست برای آموزش به یک کودک خردسال؟

افسانه

مریم جون مثل همیشه عالی نوشتی. ممنوووون.[قلب]

کتایون

مریم جون سلام هزار تا اااااااااا ممنون بابت محبتتون

سارا

افرين. عالي نوشتي . خيلي خوب موضوع را باز كردي و توضيح دادي. فقط حيف كه كلمات نمي تواند حس واقعي را به اونهايي كه توي ايران هستند نشان بدهد حتما هركس بايد خودش تجربه كند.

امین

سلام مریم خانم تقریبا از پست 1 تا همین پست رو تا انتها خوندم چون از نوشتنتون لذت میبردم. صحبتهایی توام با وقعیت و در انتها میدوارانه .... فقط می خواستم بدونم که اگر بخوایم از این 3-2 ساله اولیه و مشکلاتش گذر کنیم ...آیا شما مهاجرانی به خصوص ایرانی که شرایط شبیه شما رو دارن(منظور فعالیت یا شغل فنی و تخصصی دارن ) به چشم خودتون دیدین که زندگی به نسبت مرفه و پس انداز خوبی داشته باشن چون بعضی جاها خوندم که در نهایت به دلیل هزینه زیاد زندگی آدم فقط میتونه هزینه هارو پرداخت کنه و پس انداز خاصی نداره و شرایط کاری هم غیراستیبل هست بازهم بابت پستهای ارزشمندتون ممنون

زهرا

سلام اینجا جایی خیلی خوبی برای آشنایی با تجربه های مهاجرت می خواستم یک سوال بپرسم هنوز هم می شه از ویزای اسپانسر فامیلی استفاده کرد من خواهرم استرالیا است ولی این ویزا رو ندیدم!

امین

سلام وقت بخیر اول از همه ممنونم بابت به اشتراک گذاشتن تجربیات گرانبهاتون می خواستم بدونم بعد از گذر این مشکلات که در موردش صحبت کردین ... افرادی رو دیدین از مهاجرها به خصوص ایرانی که شغل مرتبط با رشتشون (تخصصی) داشته باشن و پس انداز خوب و زندگی مرفه ی هم داشته باشن . به این خاطر این سوال رو میپرسم ...چون با بررسی فرم های مختلف بعضی ها به این مساله اشاره کردن که هزینه زندگی اونقدر بالاست که چیزی واسه پس انداز نمی مونه ممنونم [لبخند]

احسان

سلام شما مشغول به چه کاری هستید اونجا؟ اینکه میگید کار مهندسی فصلیه.......منظورتون چه رشته ای از مهندسی هست؟

محمد

سلام مریم خانم هموطن عزیز اگه ممکنه لطف کنید و برام بگید که شما از چه طریقی رفتید و باید از کجا شروع کرد؟

کامران

مریم خانم سلام.. قبل از هر چیز سال جدید رو به خودت و خانواده محترمت و آوا کوچولو تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات کریسمس و جشن آغاز سال نو در استرالیا که دیشب با ذوق تصاویرشو میدیم به شما هم خوش گذشته باشه. الان که دارم این کامنت رو واستون مینویسم ساعت 5 صبح تو پالایشگاه سر کار هستم و بطور اتفاقی به صفحه شما برخورد کردم که مطالب و پستای قشنگ و قلم روان و بیان جالب احساسات و وقایع خواب از سرم پروند. تقزیبا حدود 2 ماه هست که فکر مهاجرت به استرالیا و ادامه زندگی در اونجا شده بحث و دل مشغولی هر روزه من و همسرم. من هم خیلی به زندگی مستقل و دور از خانواده عادت کردم و از سن حدودا 11 یا 12 سالگی تو مدارس شبانه روزی بودم. هر روز در مورد سختی های زندگی در غربت با یه فرهنگ کاملا متفاوت ساعتها صحبت میکنیم ولی تصوری در مورد جنس این سختی ها نداریم.ولی الان وقتی احساسات و وقایع بعد از مهاجرتت رو تو این پست خوندم یه لحظه حس کردم اینا همون چیزاییه که واسه ما میخواد پیش بیاد . تبریک میگم اول همت قوی و اراده محکمت رو و دوم بخاطر قلم روان و بیان جالبت بطوریکه از ابتدا تا انتهای پست ادم حس میکنه داره تجربیات خودش رو تو اون شرای