آنسوی آبها 1

امروز بالاخره فرصتی شد تا اولین پست وبلاگ رو از آنسوی آبها بنویسم.

امروز یه هفته از اومدنمون میگذره و تا الان خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفته.

پروازمون رو از سایت jetabroad خریده بودیم که هزینش نسبت به امارات خیلی کمتر شد.یعنی پرواز تهران دبی بریزبین با هواپیمای ایرباس 380 و هواپیمایی امارات کانتاس کلا شد 1954 دلار استرالیا.البته پرواز دبی بریزبین هم همون هواپیمای امارات بود و اثری از کانتاس نبود.درواقع کانتاس فقط اسپانسره.البته اگه از این سایتها بلیط تهیه میکنین حواستون باشه که تاریخها غیر قابل تغییر و بلیطها non refoundable هستن.پس اگه از تاریخ بلیطتتون مطمئن نیستین بهتره از خود امارات یا هواپیماییهای دیگه بلیط بخرین.

وقتی رسیدیم هم برادر محترم اومدن استقبالمون و رسوندنمون خونه.

ما 6 صبح رسیدیم و همون روز برای باز کردن حساب بانکی اقدام کردیم.یکی از دوستان خوبم توی فروم مایگرنت هلپ گفته بود که از دبی ساعتشون رو به وقت استرالیا تنظیم کرده بودن و اینکار تاثیر خیلی خوبی روی عادت کردن ساعت بیولوژیکی بدن به وقت جدید داشته.ما هم این کار رو کردیم و واقعا مفید بود.این شد که صبح وقتی رسیدیم احساس خستگی نداشتیم و رفتیم دنبال کارهامون.

توی بانک commonwealth حساب باز کردیم و البته برخورد کارمندان بانک هم برامون جدید و ناآشنا بود.اینکه چقدر برامون وقت گذاشتن و چقدر مودب و مهربون بودن.تازه یه جایی هم برای نقاشی و بازی داشت که آوا حسابی سرگرم شد.

برای گرفتن TFN یا همون شماره پرونده مالیاتی هم آنلاین باید اقدام کرد.با یه سرچ ساده تو گوگل میشه سایتش رو پیدا کرد.

دیگه براتون بگم به سنترلینک رفتیم و برای کارت مدیکر درخواست دادیم.یه رسید بهمون داد که تا زمانی که کارت مدیکرمون بیاد میتونیم ازون استفاده کنیم.یه یوزرنیم و پسورد هم بهمون داد که باید وارد پروفایلمون بشیم و آنلاین بقیه کارها رو انجام بدیم تا بتونیم از کمک هزینه ای که سنترلینک به بچه دارها میده استفاده کنیم.

با کمک برادرم یه ماشین هم خریدیم که بتونیم فعلا راحت اینور اونور بریم.

اما الان مهمترین دغدغه ما آواست چون باید از 28 ژانویه بره پیش دبستانی و خب هیچی از انگلیسی سردرنمیاره.تصمیم گرفتیم دو ماه و خرده ای باقیمونده رو بره مهد  تا یکم زبانش تقویت بشه و با فرهنگ اینا آشنا بشه.برای آوا که 4.5 سالشه kindy گزینه خوبیه.این نوع مهد معمولا 2 یا 3 روز در هفته از ساعت 9 صبح تا 3 بعد از ظهره و هزینه کمتری هم داره.نوع دیگه مهد همون child care هست که از7 صبح تا 5 بعداز ظهر بچه رو نگه میدارن و هرروزه و هزینشم بیشتره.ما یه کیندی نزدیک خونه برادرم پیدا کردیم که جای خالی داشت و آوا رو ثبت نام کردیم.تا حالا یه روز رفته مهد و خیلی هم خوشش اومده.

از کیندی بگم براتون که چقدر توجه منو جلب کرد و خوشم اومد ازش.روز اولی که خودم تنها بودم و رفتم برای اینکه بپرسم جای خالی دارن یا نه وارد حیاط مهد که شدم حس خوبی پیدا کردم.همه چیز شاد و رنگی و بچه ها خوشحال و مشغول بازی بودن.خانمی که تو حیاط پیش بچه ها بود بعد از سلام و احوالپرسی بهم گفت که برم داخل ساختمون توی آفیس.توی ساختمون هم کلی کتاب و اسباب و بازی و وسایل سرگرمی بچه ها بود.محیطش هم بزرگ و جادار بود.داخل آفیس خانم مدیرشون به گرمی ازم استقبال کرد و کلی توضیح درمورد مهد داد و همه جا رو نشونم داد و یه فرم داد که مربوط به رزرو جا بود.گفت اگه میخوای رزرو کنی 11 دلار نان ریفاندبل باید بدی.منم فرم رو پر کردم و 11 دلار رو دادم و اونم پکیج ثبت نام رو بهم داد و برای فرداش ساعت 3 ملاقات با معلمها برامون گذاشت.

رفتم خونه و بعد از مشورت با داداش و زن داداش و البته محمد تصمیم گرفتیم که همونجا ثبت نامش کنیم.فردای اونروز با آوا و محمد رفتیم مهد.آوا حیاط مهد رو که دید کلی ذوق کرد.تاب و سرسره و زمین ماسه و بیل و شن کش و وسایل ماسه بازی....

وقتی رفتیم داخل همه آوا رو میشناختن و هرکسی رو میدیدیم میگفت hi Ava حتی اسم من رو هم بلد بودن! لاکر به اسمش آماده کرده بودن.جای وسایل به اسمش آماده بود.تو همه لیستها به در و دیوار و دفتر تحویل بچه ها و .....اسم آوا نوشته شده بود.واقعا حس خوبی بود.اینکه وارد جایی بشی که ببینی همه منتظرت بودن و همه چیز برات آماده شده واقعا لذتبخشه.آوا هم کلی خوشش اومد و با اینکه از حرفاشون زیاد چیزی نمیفهمید خوشحال بود.معلمهاش که یه معلم اصلی و یه دستیار بودن کلی با من و محمد صحبت کردن و درمورد آوا و خصوصیات اخلاقیش و چیزای مورد علاقش پرسیدن و باز درمورد مهد و برنامه هاش توضیح دادن.وقتی کارمون تموم شد و میخواستیم بریم آوا میخواست بازم بمونه!!

فردای اون روز ساعت 8:50 دم در مهد بودیم.از اینکه آوا چه عکس العملی نشون میده خیلی نگران بودم و میترسیم نکنه نذاره ما بریم و گریه کنه.طبق روالی که برامون توضیح داده بودن توی دفتر مخصوص جلوی اسم آوا ساعت وروردش نام کسی که آوردتش رو نوشتیم و امضا کردیم.بعد باید براش روی صورت و دستاش ضدآفتاب میزدیم.کلاهشو سرش میذاشتیم و حالا آماده بود که بره تو حیاط و بازی کنه.اونم بازی مورد علاقش یعنی ماسه بازی رو انتخاب کرد و مشغول بازی شد.همه مامانها وقتی بچه هاشونو میاوردن به آوا سلام میکردن و از بچه هاشون میخواستن که با آوا دوست بشن و بهش خوشامد بگن.آوا تنها مومشکی مهدشونه و همه بچه ها اوزین.

خلاصه آوا مشغول بازی شد و به ما گفت برین خونه بااااااای!!!!!

ما هم در کمال تعجب اومدیم بیرون و نشستیم تو ماشین و از توی ماشین نگاش میکردیم که مبادا گریه کنه.وقتی دیدیم اصلا احساس ناراحتی نداره و شدیدا مشغدل بازیه حرکت کردیم به سمت خونه.برخورد آوا با اولین روز مهدش ورای تصور من بود.خیلی خیلی بهتر از چیزی بود که تصور میکردم.درجایی که هیچی از حرفاشون نمیفهمید و نمیتونست با بچه ها ارتباط برقرار کنه سریع احساس راحتی کرد و این واقعا هنر مربیان مهده که محیط رو طوری فراهم کردن که برای یه بچه تازه وارد نااشنا به محیط و فرهنگ بتونه جذاب و آرامش بخش باشه.جالبه که برای اینکه به بچه ضدآفتاب بزنن،دافع حشرات بزنن،اگه پشه نیشش زد پماد ضد خارش بزنن،اگه بچه تب بالا داشت تب بر بهش بدن،عکس و فیلم از بچه بگیرن و اگه زخم جزیی داشت بانداژش کنن اجازه و امضا گرفتن.نکته جالب دیگه اینه که توی مهد بچه ای هست که فراورده های لبنی حساسیت داره و یه جزوه دوصفحه ای دادن بخونم درمورد اینکه چه پروسیجری رو درمهد اجرا میکنن برای اینکه مطمئن بشن اون بچه دست به لبنیات نمیزنه و ازم خواستن اگه داخل غذا یا میان وعده آوا محصول لبنی هست روی ظرف بنویسم که شامل لبنیاته.روی شستن دست بچه ها قبل و بعد از غذا خیلی تاکید دارن و روزی دوبار هم براشون ضد آفتاب میزنن و استفاده از کلاه لبه دار هم الزامیه.

ساعت 2:30 که رفتم دنبال آوا دیدم همچنان مشغول ماسه بازیه اینبار در حیاط پشتی.ده دقیقه ایستادم تا رضایت داد که بلند شه و با من بیاد.مربیاش گفتن برای روز اول همه چیز عالی بوده و آوا مشکلی نداشته.فقط یه چیز بامزه بگم براتون که مربیش گفت یکی از بچه ها شست دستشو میمکیده و آوا رفته دست بچه رو از دهنش کشیده بیرون و به فارسی یه چیزایی گفته و بچه بیچاره مات و مبهوت مونده.گفت که ما اینجا نمیگیم که شست مکیدن ایراد داره و میگیم that's OK و به همین خاطر اون بچه شرمنده شده و ناراحت شده.از من پرسید که به نظرت دلیل این رفتارش چی بود؟منم گفتم چون تو مهد قبلیش بچه ای بود که انگشتشو میمکید و مربیاش دعواش میکردن و میگفتن کار بدیه و اونم اینطوری یاد گرفته.خلاصه که فکر کنم تفاوتهای رفتاری بسیاره و آوا راه سختی درپیش داره.یه مورد دیگه هم این بود که میوه ای که براش گذاشته بودم رو نصفه خورده بود بهش گفتم چرا گفت چون مگس روش نشست.درصورتیکه بچه های اینجا این چیزا رو ندارن و اصلا با جک و جونور بزرگ میشن.درواقع سوسول بازیهای ما رو که مگس کثیفه و اینا ندارن.دیدم مربیش میگفت آوا خیلی به مگسها و حشرات حساسه!!! تا حالا به بچه میگفتیم مگس کثیفه نباید بشینه رو غذات حالا باید بگیم اینحا مگساش کثیف نیستن اشکالی نداره بشینن رو غذات!!!

الان هم باید بگردم دنبال یه پیش دبستانی خوب برای دخترم تا خیالمون از آوا راحت بشه و تازه بریم دنبال پروسه کار پیدا کردن.

راستی تیف هم رفتیم که گفت برای محمد و من کلاس داره ولی هردوش از هفته دوم ژانویه شروع میشه.

/ 41 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

سلام مریم جون برای واکسنهای آوا چی کار کردی؟ نیاز به مهر خاصی هست؟

ندا.دختر پروانه ای

ای جونم مریم جون اصلا باورم نمیشه که اونجایی از طرفی خوشحال شدم و از طرفی دلم یه جوری شد اینگار یه دوستی بودی که دیدمت بهت احساس خوبی داشتم و فکر می کنم ازم خیلی دور شدی مراقب خودت و اوا جون باش بازم بیا بنویس می بوسمت عزیزم

فرید

سلام من هم از همکاران شما هستم با چند سال مانده به بازنشستگی (تقریبا 8 سال).کارهای ما جهت امدن به استرالیا درست شده .ولی دوستانی که در کشور اوزهها هستند انقدر مرا از بیکاری و هزینه های انجا ترسانده اند که در دو راهی قرار گرفته ام از طرفی کارم را از دست می دهم و از طرفی نبودن اطمینان پیدا کردن کار در آسترالیا و سن پیری و بازنشستگی و مسئولیت خانواده مرا ازار می دهد و نمی دانم چکار کنم.(سن من به بازنشستگی نمی خورد) ممنون مشاوره از دوستان و شما می خواهم ممنون خوش باشی

شهرام

با سلام دوست عزیز شما کسی را در کانبرا نمی شناسید؟می خواستم کمی اطلاعات در مورد انجا بگیرم. آخه تمام مهاجر به شهرهای دیگه می روند و اطلاعات زیادی از این شهر نیست ممنون

narengi

سلام مریم جون خوشحالم که داری جا میوفتی. خیلی کار خوبی کردی که راجع به مهد کودک دختر کوچولوی نازت نوشتی. خیلی خوب و مفید بود. برات دعا می کنم که همه چی عالی پیش بره . موفق باشی.

مریم

سلام مریم جان به طور کاملا اتفاقی با وبلاگت اشنا شدم راستش من و همسرم به فکر مهاجرت افتادیم و داشتم تو فروم مایگرنت هلپ میگشتم که پست شما رو دیدم بعد که دیدم اسم شما هم مریمه و متولد 60 این برام جالب بود چون منم متولد 60 ام ما هنوز هیچکاری نکردیم و تازه دارم کلی سایت و فروم میخونم ببینم از کجا باید شروع کرد میشه لطف کنی و خیلی خلاصه تو وبلاگت بنویسی که مراحل کار چیه اینجور که من تا حالا دستگیرم شده اینه که باید مدارک رو اول اینترنتی یا پستی واسه سازمان اسسورمون بفرستیم بعد ایلتس امتحان بدیم بعد که نتیجه اسس و کارنامه ایلتس اومد اینبار پستی و شایدم اینترنتی دوباره همون مدارک رو بعلاوه نامه اسس و ایلتس رو بفرستی واسه سازمان مهاجرت استرالیا و منتظر بشی دعوتنامه بفرستن ولی گیح شدم نمیدونم مثلا مدارک لازم چیه تو خود سایت immi یه مدارکی نوشته ولی بعد میبینم همه از رزومه و CDR حرف میزنن که نمیدونم CDR چیه میشه لطفا تو یه پست اینا رو بتویسی ممنون میشم و برات بهترینها رو ارزو دارم در ضمن سازمان اسسور ما ACSاست و میدونم برای ACS لازم نیست کارنامه ایلتس رو بفرستی

sanaz

کجایی خانم بیزی...بیا یه خبری از خودت بده [قلب][قلب]

میترا

سلام خوب هستید کاشکی باز هم بنویسی ما منتظره خبرای جدید درباره خودتو دخترت هستید

آذر

سلام مریم جان شما که از انتظار کشتی مارو[کلافه] یه چیزی بنویس .ماروبی خبر نذار.[اضطراب]

narengi

مریم جون یه سوال داشتم. برای دوره های غیر رزومه نویسی تیف باید آیلتس آکادمیک داشته باشیم؟